توی اين دشت بزرگ توی اين شب غريب
منم و تنهاييام تويی و خاطره هات
می گذره طوفان يادت از سرم کاش ميشد نگات رو از ياد ببرم
می پيچه عطر صدات تو اين سکوت شده خاری تو دلم هر چی که بود
می شمرم ثانيه های هر شبو می شنوم صدای پای مرگمو
مرگ من پژمردن باورمه ترک لحظه های دل سپردنه
روزی که اسير يک هوس بشم وقتی که تسليم اين قفس بشم
غم سردت بزنه توی تنم بزنه يخ همه بال و پرم
گل اميد بشه پرپر تو دلم پر عادت بشه چشمای ترم.
پ ن :اميدوارم تو سطح غرق نشده باشه.